![]() |
خدا يكي يار يكي دل يكي دلدار يكي |
![]() |
|
|
|
یکدیگر را دوست بدارید , اما محبتتان را قید نکنید هر یک جام دیگری را لبریز کرده , اما از یک جام ننوشید از نان خود به یکدیگر بدهید , اما از یک نان نخورید قلبتان را ماوای محبت کنید , نه برای حفظ خود ,که زندگی به تنهایی همه قلبها را حفظ می کند با هم باشید , اما بسیار به هم نزدیک نشوید که بر پا ایستادن در تنهایی مفهوم می یابد, چنانکه بلوط و سرو در سایه یکدیگر روئیدن نمی توانند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 1 PM توسط سوسن |
|
|
براي فرزندانتان , مي توانيد محبتتان را ارزاني کنيد , اما بذر انديشه را در وجودشان نمي توانيد بکاريد , ((زيرا آنها با انديشه هاي خود زندگي مي کنند )). شما مي توانيد چون آنها باشيد , اما بيهوده است اگر بخواهيد مثل شما باشند زيرا ماندن در خانه گذشته ها لذتي برايشان ندارد , و زندگي رو به فرداست. زمين ما را مثل کمان خم مي کند و فرزندانمان را مانند تير پرت مي کند هر چقدر روزگار کمان را خمتر کند , کمان با سرعت و قدرت بيشتري پرتاب مي شود پس اگر در دست زمان خم مي شويد , مسرور باشيد که اگر او تيري را که مي اندازد دوست دارد , به کماني هم که در بازوان اوست عشق مي ورزد. جبران خليل جبران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 7 PM توسط سوسن |
|
|
ازمن پرسيد: به خاطر چه كسی زنده ای؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم**به خاطر تو** ولی گفتم:به خاطر هيچ كس. پرسيد:پس به خاطر چه زنده ای ؟؟؟ با اينكه دلم می خواست داد بزنم و بگويم** به خاطر تو ** ولی با يه بغض غمگين گفتم : به خاطر هيچی...! من از او پرسيدم :و تو بخاطر چه زنده ای ؟؟؟ در حالی كه اشك چشمانش را نوازش می كرد به آرامی گفت: به خاطر كسی كه بخاطر هيچكس و هيچی زنده است.
((آنگاه او نمی دانست همه چيز و همه كس من او بود)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 دی1385ساعت 10 PM توسط سوسن |
|
|
صدفی به صدف ديگری گفت:(( درد عظيمی در درونم دارم. سنگين و گرد است و آزارم می دهد.)) صدف ديگر با غرور و نخوت گفت:
(( آسمان و دريا را شكر ، كه من دردی ندارم . من چه از درون و چه از بيرون ، سالم سالم ام.))
در همان لحظه ، خرچنگی كه از كنارشان می گذ شت ، گفت و گوی آن دو صدف را شنيد و به آن صدفی
كه از درون و بيرون سالم بود ، گفت :
(( بله ، سالم و سر حا لی ، اما حاصل درد رفيقت مرواريدی بسيار زيباست.))
جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 12 PM توسط سوسن |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آذر1385ساعت 11 PM توسط سوسن |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 1 PM توسط سوسن |
|
|
لوئيز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواربارفروشی محله شد و با
فروتني از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.به نرمی گفت شوهرش بيمار است و نمی تواند کار کند، و شش بچه اش بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنايی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بيرون کند. زن نيازمند، در حالي که اصرار می کرد گفت: آقا شما را به خدا، به محض اين که بتوانم پول تان را می آورم جان گفت نسيه نمي دهد. مشتری ديگری که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه می خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکره گفت: لازم نيست ، خودم می دهم، ليست خريدت کو؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آذر1385ساعت 0 AM توسط سوسن |
|
|
در بيمارستان ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت
كه هر روز بعد از ظهريك ساعت روي تخت بنشيند.تخت اودركنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعتها با يكديگر صحبت مي كردند ، از همسر، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .هر روز بعد از ظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون ازپنجره مي ديد،براي هم اتاقيش توصيف مي كرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي بيرون، جاني تازه مي گرفت . اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت .مرغابي ها و قو ها در اين درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند . درختان كهن،به منظرهبيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود وتصويري زيبادرافقدوردست ديده مي شد . همانطور كه اين مرد كنار پنجره اين جزييات را توصيف مي كرد ، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد . روزها و هفته ها سپري شد .يك روز صبح ، پرستاري كه براي شست و شوي آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و آرامش از دنيارفته بود .پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر خواهش كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد .بالاخره او مي توانست با چشمانش آن دنيا را با چشمانش ببيند . درعين ناباوري ، او با يك ديوار مواجه شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 11 PM توسط سوسن |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 5 PM توسط سوسن |
|
|
يك روز تابستانی ، سبزه به سايه درخت نارون گفت: ((مدام به اين سو آن سو ميروی و آرامشم را به هم می زنی.)) و سايه پاسخ داد:((من نه ، من نه ،به آسمان نگاه كن . درختی هست كه ميان زمين و خورشيد ، درباد به شرق و غرب حركت می كند.)) و سبزه به بالا نگاه كرد و برای اولين بار درخت را ديد و با خود گفت : ((عجب ، نگاه كن ، سبزه ای بزرگتر از من هم هست.)) و بعد ساكت شد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 5 PM توسط سوسن |
|
|
از لحظه لحظه زندگی کردن گریزی نیست. باید هر لحظه آنچنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است. پس وقت را در جدل ، گلایه و نزاع تلف نکن. شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد. اوشو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 0 AM توسط سوسن |
|
|
اگر دنيای ما دنيای سنگ است بدان سنگينی سنگ هم قشنگ است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 0 AM توسط سوسن |
|
|
بنام خالق صبر و گذشت از هنگامی كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض كرد:چرا اين همه وقت صرف اين يكی می فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد:دستور كار او را ديده ای ؟ او بايد كاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيكی نباشد. بايد دويست قطعه متحرك داشته باشد، كه همگی قابل جايگزينی باشند. بايد دامنی داشته باشد كه همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه ای داشته باشد كه بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شكسته، درمان كند. و شش جفت دست داشته باشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 مهر1385ساعت 10 PM توسط سوسن |
|
|
((ميگن خدا ابر رو به گريه ميندازه که گل بخنده )) ...پس هر وقت گريه کردي ناراحت نشو چون يکي ديگه داره ميخنده...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 10 PM توسط سوسن |
|
|
عشق تنها برای يك بار می آيد و برای هميشه می ماند عشق همان بود كه به تو ورزيد م حقيقتاً همان يك بار همان يك بار، واز بس بدان آو يختم تا هميشه همه ی زندگی ام با آن پيش رفت پس تا هميشه عاشقت می مانم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 2 AM توسط سوسن |
|
|
بگوييد بر گورم بنويسند زنده بودن را برای زندگی دوست داشت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0 AM توسط سوسن |
|
|
آنگاه كه در پيوند هستيم،آن را بديهی فرض می كنيم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0 AM توسط سوسن |
|
|
خورشيد رفت آفتابگردان به دنبال خورشيد می گشت ناگهان ستاره چشمك زد آفتابگردان سرش را پايين انداخت... ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 12 PM توسط سوسن |
|
|
نيست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 12 PM توسط سوسن |
|
|
پرچم كمك داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفسايد ماندن شاديهايم بالاست. سرنوشت حتی ثانيه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نكرد. قلب من بيشترين گل را از تو خورد، تو دروازه قلبم را با مهارتی عجيب گشودی و ترجيح دادی كه دروازه سكوتم همچنان بسته بماند. شنيدم كه تكل(پشت پا) از پشت كارت قرمز دارد، نميدانم آن زمانی كه سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهای من پشت پا زد ، داورها كجا بودند؟ هيچ كس حتی كارت زرد نشانش نداد،چرا هيچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بيند. ...!سكوت تو خطای مسلمی است كه پنالتی دارد،...! غمت آرزوهايم رادرو كرد، مدتهاست كه تو دفاع آخر يا همان عقل مرا به شدت مصدوم كرده ای، ياد تو دايم با ضربه های آزاد درست كنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند. حقا كه... دروازه خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا يافتی،...!قضيه يك كرنر ساده نيست،تو از همه طرف به من گل زدی، درد و دلهايم را به اوت نزن،به خدا اينها شوتهای هوايی يك نفس نيستند،ضد حمله هم نيستند كه دفعشان ميكنی، ...من نگذار فراق تو در همين بازي نخست از دور شركت كنندگانم درمسابقة زندگی جام پيكار حذف كند، ... تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادي من فقط از تو گل خوردم، حالا كه دركم می كنی با مهربانيت برايم از تقدير ، آوانتاژ بگير، ... ياد تو در بين نود دقيقه صبوری و تحمل هم رهايم نمی كند،تو را به خدا تجديد نظر كن، تو ديگركارت قرمز نشانم نده، كسی كه خودش يك كارت زرد هم ندارد آن قدر مهربان است كه گمان نمی كنم به كسی كه خطايش تنها ياد اوست قرمز دهد، ...!محرومم نكن،بگذار تماشايت كنم تا زندگی كنم،من با ديدار تو زمين دنيا و توپ تقدير را خواهم بوسيد و با افتخار به عنوان پيش كسوتی در عشق برای هميشه با جام زندگی خداحافظی خواهم كرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 4 PM توسط سوسن |
|
| منوي اصلي |
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
موزيك
|
كاش! يكي بود يكي نبود؛ اول قصه ها نبود |
| flash & clip |
|
وقتي رفتي |
| نوشته هاي پيشين |
|
بهمن 1385 |
| بازديدا تون |
|
|